چو کار جهان نیست جز بی وفایی


در و با امید و فا چند پایی

رها کن چرا می کنی قصر و ایوان


به جایی که نبود امید رهایی

بلند آفتابیست هر یک که بینی


بگرداند رو در هوای هوایی

اگر آدمی غرقه گردد به دریا


از ان به که با کس کند آشنایی

اگر چه بسی دردها هست ، لیکن


جداگانه دردی است درد جدایی

چو دیدی که هستی بقایی ندارد


ز هستی چه لافی درین لابقایی

مرو بهر مشتی درم نزد هر خس


مکن خدمت گاو چون روستایی

به جیب فلک خسروا دست در کن


بهر جا چو دو نان چه دامن گشایی؟

هر جا که لعلش در خنده آید


شکر ندارد آنجا بهائیی

هر لحظه دارد دل با خیالش


خوش گفتگویی خوش ماجرایی